...پسری از نسل خورشید
...ديروز . امروز و فرداي يك پسر ايروني
چند ساعتی بیش تر..نمانده.....تو..کم کم می روی..و مرا در اوج تنهایی رها میکنی.. من..منی که جز تو در این سرا آشنایی..ندارم..منی که شب و روز در حسرت آغوشی گرم..چشم به چشم این آدمها دوخته ام..آه...چه نگاه ملتمسانه ای.....و...هیهات....چه جواب های بی شرمانه ای..!.. تو می روی و من..در حسرتت چشم به آسمان می دوزم...حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست...همه جا تاریکی مخض است...و سکوتی سنگین..حالا دیگر من مانده ام و..جاده....و..تنهایی... ..دوباره.....در خیابان های شلوغ شروع به قدم زدن می کنم.....و در حسرت یک آشنا..می سوزم!.. ...سر در گریبان میکشم..و..چشم هایم را به زمین..خیره میکنم.....گاهی چشم هایم را می بندم..و آروز میکنم!..آرزو میکنم..که دستی شانه هایم را بلرزاند..و..و..مرا در آغوش بکشد!.!... آااه....چه آرزوی ساده ای بزرگ ترین آرزوی من شده است...! حالا دیگر چشم هایم خیس شده است... و خدا خدا میکنم..که مبادا کسی از من آدرسی بپرسد..و یا آشنایی به مرا ببیند!.....دیگر به آسمان هم حسادت میکنم..که ابری سنگین او را در آغوش کشیده! البته ..اینجا هیچ چیز به اندازه ی سنگینی نگاه آدمها مرا اذیت نمی کند!..تیر های چراغ برق چشمک می زنند....برجک ها هم مثل من-مثل همیشه - تنها ماده اند...ستاره ها هم که پنهان شده اند..و مردم این شهر هم.. چه سراسیمه در حال عبور هستند...!..خیلی دلم میخواهد بدانم ان ها برای چه این همه عجله میکنند!؟؟.. ..اصلا..می خواهند کجا بروند!؟؟؟ برایم سوال شده..آخر چرا..؟؟ ...تو که میدانستی..این "من"..بدون تو هیچ می شود...تو که می دانستی..من کسی جز تورا نمیشناسم...کسی..جز تو..هم مرا نمی شناسد...تو..می فهمیدی..که بدون تو نیست می شوم..نابود..می شوم...تو که می دانستی..بدون تو..اسباب خنده ی آین آدها میشوم.....تو همه ی این ها را می دانستی و رفتی؟..رفتی و مرا به حال خود رها کردی؟.. تو همیشه میروی.. همیشه..مرا تنها می گذاری....همیشه..قول..میدهی.....همیشه..به قول هایت عمل..میکنی ...تو خیلی..خوبی!..اما همیشه مرا تنها می گذاری... ... وای...ببخش عزیزم...من دوباره..پر توقع شده ام...دوباره..گلایه کردم...نباید اینطور می شد... مرا ببخش.. باشد..هر چه تو بگویی...من..فقط انتظار میکشم...شاید اصلا نقش من هم همین باشد... قصه ی رفتن تو....دیگر تکراری شده....اما این بار کمی فرق دارد...!..گرچه این بار..هم..به من قول دادی..که زود می آیی....اما..این "زود" کمی دیر تر شده!....وقتی که میرفتی...گفتی از این به بعد..هم کمتر هم دیگر را خواهیم دید.....من هیج جیز نگفتم...فقط گونه هایت را بوسیدم..و..تو چه بی تفاوت رفتی..چه بغض سنگینی بود.... شب یلدا..همه جشن می گیرند!..همه می خندند....اما من...دیوانه تر از همیشه...در انتظارت می نشینم...وچشم به ابر ها می دوزم...نمیدانم...آدم ها..از غم تنهایی من جشن می گیرند...یا از غم دوری تو...آنها جشن میگیرند..چون تو دیر تر می آیی؟!.. نمیدانم...این یک قیقه دیر تر آمدنت را خواهم توانست تحمل کنم...یا نه؟..همه جشن می گیرند..و من منتظر می مانم...این یک دقیقه..بزرگ ترین یک دقیقه ی عمر من است... امشب تا صبح بیدارم می مانم..و دیدن دوباره ات را انتظار می کشم...خورشید تن طلایی من...
این یه گلایه نیست....در اصل حال و روز خودمه..اما همیشه..با خوندنش..زارا میاد تو ذهنم.. و دلم واسش تنگ میشه..این متن رو از مجله ی موفقیت شماره ی ۲۲۲ کپی کردم.. نتونستم کسی رو خبر کنم..ببخشید..دلم واستون خیلی تنگ شده..مراقب خودتون باشین.. وقتی..به تنها...بودن..خودم..فکر..میکنم..لذت می برم!..وقتی..احساس..میکنم.. که همه چیز...خوبه..وقتی..یادم میاد..که دیگه لازم نیست..نگران کسی باشم..!...آروم ترین آدم روی زمین میشم!..این هفته کاملا توی خونه تنهام!...همه میرن سر کار...من و مامانم..می مونیم توی خونه...البته...عمه ام زنگ زد.و گفت..که اگه..کاری..ندارم..برم..تهران..می خواد اسباب کشی کنه!..البته زیاد جدی نبود..اما..خوب..شاید هم برم..واسه کمک!....گرچه دوست دارم..بمونم..توی.. خونه.... توی ..اتاقم.....بشینم..و موسیقی ..گوش..بدم... خیلی..وقت هست که فکر..کردم..و ننوشتم!..این ننوشتن..حالم رو بد..میکنه.....دلم..میخواد ..تنها..باشم..و توی حیاط..خونه مون..قدم بزنم.....دوست دارم..تا..عمق..ذره ها..رو..ببینم..چقدر..دلم..میخواد که کنار ..جوی.. آبی..یه چاشت رو..ظهر..کنم.... دلم..هوای..تازه میخواد...... شاید..این هفته..هفته ی..خوبی..باشه...تا..کمی..قانون مند..بشم..کمی..فکر..کنم.....به تمام اتفاق های..زندگیم...به همه ی روز های خوب وبد...به بلاهایی که سرم اومده!.. به خورشید..به آسمون ..آبی... این هفته می تونم یه زندگی..بهتری رو داشته باشم..می تونم..عبور آهسته تری از کنار همه چیز.. داشته باشم.....این هفته باید تصمیم های..مهمی..بگیرم... این موقع از سال..شب ها..خاطزه انگیزی..داره!..شب..با هوای..به نسبت..خنک..که..بعد از یه پیاده روی...آدم دوست داه توی..آغوش..گرم..بخوابه!...این شب..ها..یاد دیوونه بازی های..خودم میفتم!..و..خوب..راستش..خنده ام..میگیره.. و قدر..این خاطرات رو می دونم..چون می دونم..هیچ وقت دیگه تکرار نمیشه...شب..ها..زیاد..سنتور..گوش..میکنم!..مخصوصا..وقتی..با تنبک..ترکیب میشه..خیلی خوشم میاد.....این شب..ها..به آسمون خیره میشم..به ستاره ها...که همیشه..باهام..آشتی..بودن..و..واسم..چشمک..زدن... این شب..ها ..اگه..ماه نبود..نمیدونم.. کی..آرومم..میکردوبه کی باید پناه می بردم.... بیابان بود... ..هوا..گرگ و میش..بود... من بودم..اما..هیچ کس..نبود... نه گرگ...و نه میش.. ..هوا..سرد..بود.. من ترسیده بودم.. بلند شدم... دور تا دور....همه بیابان بود.. هوا گرگ و میش..بود.. هیچ کس..نبود.. درخت ها....کم بودند..عریان بودند.. هوا سرد بود.. من عرق..کرده بودم.. ..به راه فتادم.. ستاره ای نبود... نشانه ای نبود... آرام..آرام..دویدم.. هیچ چیز..نبود.. خسته بودم.. ..اندکی دور تر.. چراغی سوسو..میزد.. دویدم.. روستایی بود.. با کوچه های..خاکی.. صدایی..نبود.. سکوت وحشتناکی..همه جا می پیچید.. تشنه بودم.. ...هوا..گرگ و میش..بود... هوا سرد بود.. ..من خیس..بودم.. عرق سردی بود.. .همه جا..هیچ چیز نبود.. فقط..رد پای..سکوتی محض..مانده بود.. همه چیز گنگ بود.. زبانم لال بود.. از فریاد ... میترسیدم.. ..چینه ای بود.. تکیه دادم... فرو ریخت.. ترسیدم سکوت شکسته بود.. شاید..کسی..مرا مجازات کند درست حدس..زدم سکوت....آمد.. من سخت شکنجه میشدم.. صدایی..نبود... از صدا زدن..می ترسیدم.. در کوچه ها..به راه افتادم.. ..جنبنده ای نبود.. نه صدایی..نه نفسی.. نه مرغی ... نه حتی..سگی ..در خانه ها..باز بود.. یک به یک...سرک کشیدم... هیچ کس نبود.. شاید گاهی.. بندی..با لباس..خشکی.. که با باد..می رقصید.. ..شیر..آبی..و کاسه ای از مس.. خیس..بودم.. زبانم لال..بود.. ..چشم هایم شجاعانه دنبال..کسی بودند.. گوش..هایم..دنبال..صدایی.. اثری..از آدم نبود... هوا..هم...که...سرد بود.. هنوز..هم گرگ ومیش..بود.. ....بی امان به دنبال..هم نفسی بودم... ..باز..نا امید..به راه افتادم.. چند..قدمی..رفتم. صدایی..آمد سراسیمه باز گشتم..به خانه.. هیچ چیز نبود.. صدای...در و.پنجره ی..نیمه بازی بود.. که باد آنها..را به جان هم انداخت.. اما...من ترسیدم..که باز مجازات شوم.. واق..واق..سگی..سکوت را فراری داد.. من به دنبال..سگ..دویدم.. او هم به سمت من می آمد.. اما..انگار..من دشمنش..بودم.. صدای پارس هایش..ترساندم.. گریختم.. به خانه ای رسیدم.. در را بستم... سگ پشت در بود.. گمانم در مسجد بودم زمینش..لخت یود کوشه ای چند تحته فرش..جمع شده بودند هوایش تاریک تر بود.. سکوتش..سنگین تر.. زیر گنبد..ایستادم.. زبانم شجاع شد..:آآآآآآآآآیییییی گنبد..جوابم داد: آآآآآآآآآیییییی آآآآآآییی آآآآی ..ترسیدم.. از مسجد گریختم... سگ.. نبود.. به گنبد خیره شدم.. ..نور سبزی بود.. ...سگ واق واق کنان..باز گشت.. اما من همچنان خیره بودم.. نور..
مرا با خود برد..
..و من می خندیدم..
دیگر نمی تر سیدم!
هنوز هم هوا گرگ و میش بود....
... .
پ.ن:حکایت این پست کاملا تغییر کرد!..این دلیل..عدم هم خوانی..بعضی از نظرات با این نوشته است!
« پینوکیو!
چوبی بمان؛
آدمها سنگی اند، دنیایشان قشنگ نیست...»
اما این روزها آرامم... آن قدر که از پریدن پرنده غافل نشده و در هیچ خیابانی، گم نمی شوم.
این روزها آسان تر از یاد می روم، آسان تر فراموشم می کنند... می دانم! اما شکایتی ندارم...
آرامم؛گله ای نیست... انتظاری نیست،
اشکی نیست... بهانه ای نیست،
این روزها تنها آرامم... یک وحشی آرام!
آن قدر آرام که به جنون چندین ساله ام، شک کرده ام!می ترسم نکند مرده باشم و خودم هم ندانم...؟
می نویسم: \" دوستت دارم \" و قایمش می کنم... تو به درد زندگی نمی خوری...
تو را باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آن جا آمده ای...
دلم یک غریبه می خواهد که بیاید بنشیند، فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم و بزنم و بزنم...
تا کمی کم شود این همه بار! بعد بلند شود و برود... انگار نه انگار!
نبود؛ پیدا شد... آشنا شد؛ دوست شد... مهرشد؛ گرم شد...
عشق شد؛ یار شد... تارشد؛ بد شد... رد شد؛ سرد شد...
غم شد؛ بغض شد... اشک شد؛ آه شد... دور شد؛ گم شد...
قرارمان یک مانور کوچک بود!
قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد. اما ببین؛ یک جای سالم بر قلبم نمانده است.
حرف هایم پر از خیال است،
خیال هایم پر از حرف های سکوت و
سکوتم؛ پر از خیال حرف هایی است که به دنبال هم درون حنجره ام اعدام شده اند.
ته خیال هایم پر از ترس است و ترسم؛
پر از تو!
تو که در انتهای دوخط موازی خیال هایم، به دنبال بی نهایت می گردی
ته خیال هایم همیشه تو هستی و من می ترسم...
نمی خواهم برگردی. این را به همه گفته ام، حتی به تو!.. به خودم!
اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم؟
من چشمهایم را بستم و تو قایم شدی...
من هنوز روزها را می شمارم...!
تو پیدا نمی شوی یا من بازی را بلد نیستم؟! یا تو جر زدی؟
با گفتن یک \" جایت خالی ست \" ، نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هایت کمتر.
فقط دل خوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است.
| Design By : Night Melody |

